love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

برترین وبلاگ عاشقانه در ایران

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
تبلیغات
تبلیغات تبلیغات تبلیغات
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷، ۱۵:۴۲ - گرافیست ارشد
    سپاااااس
نویسندگان
ابزار ها
تبلیغات

۱۳۲ مطلب با موضوع «مطلب عاشقانه» ثبت شده است

۰۹ارديبهشت

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت.. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید.. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت.. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم؛ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید؛ اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود و زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد.. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بهتر است این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد.

در آن یک روز آسمان‌خراشی را بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد؛ اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق  شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد؛ اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.. کسی که هزار سال زیسته بود!

mahdi salmaninejad
۱۶آبان

بین خودمان بماند ...

بین خودمان بماند 
من 
هنوز 
به دست های 
تو 
ایمان دارم... 

#آباعابدین 

mahdi salmaninejad
۰۹آبان

وقتی ضربه میخوری هر چقدر کاری تر باشه به همون اندازه کم حرف تر میشی

وقتی ضربه میخوری

هر چقدر کاری تر باشه

به همون اندازه

کم حرف تر میشی

mahdi salmaninejad
۰۵آبان
mahdi salmaninejad
۱۷مهر

عاشق شده‌اید تا به حال؟

عاشق شده‌اید تا به حال؟ لابد شده‌اید دیگر. اولش چشم‌تان مى‌افتد به یک نفر. «آن» یک
نفر. وسط میهمانى یا در جمع دوستانِ جانى مثلن. آن‌جاست و حواسش انگار به شما
نیست اما همه‌ى حواس شما آن‌جاست. دوستانش و دیگرانش مى‌کشندش و مى‌برندش
این‌طرف و آن‌طرف. مى‌خواهید داد بزنید آنِ من است او، هى مکشیدش، هى مبریدش.
هورمون‌ها - آه، هورمون‌هاى شیمیایى عزیز! - دارند زیر و زبرتان مى‌کنند. چیزى در
سرتان که یحتمل اسمش عقل است مدام دارد داد مى‌زند «گفتم این عشق مرا زیر و زبر
خواهد کرد.» نگفتم؟ نگفتـم؟ نگفتــم؟! «هیچ مگو» ببینم، خفه شو!
عقل به چه کارتان مى‌آید وقتى دارید دیوانه مى‌شوید از درک ضرورتِ تمامیت‌خواهِ عشق که همواره هم بى‌خبر از راه مى‌رسد لامصب. هَن؟ هیچ.
البته که به هیچ کار نمى‌آید، آن هم وقتى هواى
پیرامون‌تان آکنده از عطر مریم‌هاى عاشقى است.

mahdi salmaninejad
۳۱مرداد

حلقه 2

حالا که دوتایی رفتین ... سمت ماشین عروسش
تو چشای من نگاه کن ... پاشو آفرین ، ببوسش :(

<---------------------   love-just-love   --------------------->

mahdi salmaninejad
۲۶مرداد

یه سریا رو هیچ وقت نمبخشم

طراح گرافیک : مهدی سلمانی نژاد 

mahdi salmaninejad
۱۱مرداد

مغرور

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩِ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﺯﺩ !
ﺍﺻﻼ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ خواهند دید
ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎِ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺗﻨﻬﺎ
ﻧﺎﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﺭﺍ
ﺧﺮﺝِ ﻫﺮ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ
ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﺩﻭﺯﺩ
ﺍﻣﺎ
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩِ ﺗﻮ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ
ﻣﺮﺩِ ﻣﻦ !
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺩﻧﯿﺎ
ﺁﻥ ﺭﻭﯼِ ﻣﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﯼِ ﭘﻨﻬﺎﻧﻢ ﺭﺍ
ﺁﻥ ﺭﻭﯼِ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺭﺍ

#عادل_دانتیسم

www.love-just-love.blog.ir  

mahdi salmaninejad
۱۱مرداد

تنهایی

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویستم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود
عشق همین است
آدم ها را می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار.. .

#علی_سلطانی

mahdi salmaninejad
۰۷خرداد

وقتی شانزده ساله ای بایدعاشق شوی


وقتی شانزده ساله ای
باید عاشق شوی
هنوزخیلی جوانی
استخوانهایت
دوباره زود پیوندمیخورند
بیست وپنج سالگی به بعددیرست
علیل میمانی

love-just-love.blog.ir

mahdi salmaninejad
برترین کال عاشقانه در ایران