love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

برترین وبلاگ عاشقانه در ایران

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
تبلیغات
تبلیغات تبلیغات تبلیغات
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان
ابزار ها
تبلیغات

قسمت سوم داستان آسانسور از مصطفی طلوعی

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۴۹ ب.ظ

قسمت سوم داستان آسانسور از مصطفی طلوعی

#آسانسور

 #قسمت_سوم

#مصطفی_طلوعی


mostafatoloui

lovejustlove

از تنهایی لذت میبردم.یک سوئیتِ چهل متری در زیرزمینِ یک ساختمان ِتولیدی نزدیک بازار را اجاره کرده بودم.

اوایل صدای چرخ خیاطی همسایه ها روحم را می سایید.اما بعدها خودم را به این شکل متقاعد کردم که بیا و فکر کن دوستت به مسافرت رفته و قناریِ بد صدایش را به تو امانت داده.

کم کم به این باور رسیدم که آواز تمامِ قناری های جهان صدایی نیست به جز صدایی شبیهِ دویدنِ سوزن روی چرم وپارچه.

فقط جمعه ها که خیاطی  ها تعطیل بود نمی توانستم خفه قون گرفتنِ قناری را برای خودم توجیح کنم.

لپ تاپم را رو به یک پرده ی سفید و بلند روی میز تحریرم گذاشتم تا هر وقت رویا  وب کم  می خواهد آماده باشم.خجالت می کشیدم خانه ی محقر و کوچکم که همه جایش رخت چرکهایم آویز بود را ببیند.

از طرفی خیلی دلم می خواست جمعه ها که ساختمان تعطیل است رویا را دعوت کنم تا یکبار هم که شده  او را از پالتوهای ضخیم و شال های بلند تفکیک کنم.

در دنیا بی شعور ترین افرادی که شناخته ام  کسانی هستند که عشق را نقطه ی روبروی هوس می دانند.

شاید از حداکثر توان عشق می ترسند. اما به هر حال من فکر می کنم اگر حقیقتا عشقی در میان باشد هوس بخشِ مهمی از آن را تکمیل می کند.

کتاب هایم را از کارتون های موز بیرون کشیدم .قفسه های مشبک را به هم وصل کردم.با نصفش یک کتابخانه و با نصف دیگرش یک جاکفشی ساختم.

خانه ام پنجره ای نداشت برای همین گلدانی نخریدم.نمیدانم شاید می شد با نور مهتابی چند گلدان را در خانه زنده نگه دارم اما خوب نیست گلدان ها را به زندگی کردن بدون خورشید عادت داد.

اما چند شاخه گل پلاستیکی را در یک گلدان بلند شیشه ای کنار کتابخانه گذاشتم تا نکند طبیعت را فراموش کنم.

کسی به زیر زمین نمیآمد برای همین اغلب در خانه را باز میگذاشتم  و سیگار می کشیدم.هیچوقت حوصله ی فکر کردن به مضراتِ علایقم را نداشتم.

تنها دوستی که از بودنِ با او لذت می بردم فرشاد بود.اما او هم بعد از اینکه با پگاه ازدواج کرد رفته رفته از آن شخصیت مثبت و همیشه خندانش فاصله گرفت و دیگر حرف هایی که در دلش مانده بود چیزی به جز یک مشت چس ناله در مورد گرانی و  وضع مملکت و گله و شکوه که آی این جایگاه حق من نیست نبود.

فرشاد گیتاریستِ گروهمان بود.یک گروهِ مطربی داشتیم که در جشن های عروسی می زدیم و می خواندیم.من بد نمیخواندم  البته اگر شبهایی را که الکل موهایی سَرَم را هم مست میکرد را فاکتور بگیریم.

وقتی مست روی سن می خواندم  احساس می کردم  در حال ارائه دادن بهترین اجرای زندگی ام هستم.اما روز بعد وقتی الکل از خونم کسر می شد و فیلم عروسی را نگاه می کردم از خودم  متنفر میشدم.

حرکاتِ اضافیِ دستهایم .پیراهن ساتنی که عرق زیر بغل هایم آن را سایه روشن کرده بود و مزه پرانی های بی نمکی که آنها را به خاطر نمی آوردم.

گاهی از خودم بیزار میشدم که چرا همه کاره و هیچ کاره ام.یک فروشنده.یک موزیسین یا...

وقتی فهمیدم  که در تصمیم نگرفتن در حساس ترین  و مهم ترین لحظاتِ زندگی ام تبحر دارم شاعر شدم.انسان وقتی شاعر میشود که هیچ کاری از دستش بر نمی آید.

نمی توانستم روی خوانندگی به عنوان یک شغلِ نون و آبدار حساب باز کنم .گاهی در یک ماه پنج مجلس میرفتیم و گاهی هم سه ماه متوالی هیچ خبری نمیشد.

توانِ فروشندگیِ تمام وقت را هم نداشتم.با اینکه در تنهایی هیچ فعالیت ارزشمندی نمیکردم اما اگر روزی چند ساعت با خودم خلوت نمیکردم و مشروب نمی خوردم انگار کُلی کارِ عقب مانده داشتم.

مادرم را کمتر از رویا می دیدم.خیالم راحت بود خواهرش خاله پروین تقریبا هر روز به او سر میزند و جعبهُ قرصِ هفتگی اش را تکمیل می کند.

 هر وقت پیشش میرفتم چند لحظه ی اول از دیدنم خوشحال بود ولی کمی که میگذشت سکوت میکرد.لبخند هایش قطع و وصل میشد انگار در چشمهایم  به تماشایِ  بی سر و سامانی های آخرین پسرش می نشست.

نفس تنگی اش شدت میگرفت سینه اش خس خس میکرد.اشکهایش می چکید.اسپریِ استروئیدی را از سینه بندش بیرون میکشید و دوباره با دستهای بی جانش به زندگی چنگ می زد.شاید تَرَک های عمودیِ روی ناخن هایش هم حاصل همین استمرار در چنگ زدن به زندگی بود.لابد می دانست تنها امید من است.

#آسانسور

 #قسمت_سوم

#مصطفی_طلوعی

برای دنبال داستان در کانال زیر عضو شوید.
mostafatoloui

lovejustlove

کپی تنها با ذکر منبع مجاز میباشد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
برترین کال عاشقانه در ایران