love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

برترین وبلاگ عاشقانه در ایران

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
تبلیغات
تبلیغات تبلیغات تبلیغات
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ مهر ۹۵، ۰۹:۵۰ - بیتا
    ممنون
نویسندگان
ابزار ها
تبلیغات

۶۷ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

۲۱دی

لازمه بگم نبودت ،  اصلا هم نگران کننده نیس،  نابود کنندس... #عین_نجفی

لازمه بگم نبودت ،
اصلا هم نگران کننده نیس،
نابود کنندس...

#عین_نجفی


 karan.amirbeygi ©

mahdi salmaninejad
۱۶آبان

بین خودمان بماند ...

بین خودمان بماند 
من 
هنوز 
به دست های 
تو 
ایمان دارم... 

#آباعابدین 

mahdi salmaninejad
۰۹آبان

وقتی ضربه میخوری هر چقدر کاری تر باشه به همون اندازه کم حرف تر میشی

وقتی ضربه میخوری

هر چقدر کاری تر باشه

به همون اندازه

کم حرف تر میشی

mahdi salmaninejad
۰۵آبان
mahdi salmaninejad
۱۷مهر

عاشق شده‌اید تا به حال؟

عاشق شده‌اید تا به حال؟ لابد شده‌اید دیگر. اولش چشم‌تان مى‌افتد به یک نفر. «آن» یک
نفر. وسط میهمانى یا در جمع دوستانِ جانى مثلن. آن‌جاست و حواسش انگار به شما
نیست اما همه‌ى حواس شما آن‌جاست. دوستانش و دیگرانش مى‌کشندش و مى‌برندش
این‌طرف و آن‌طرف. مى‌خواهید داد بزنید آنِ من است او، هى مکشیدش، هى مبریدش.
هورمون‌ها - آه، هورمون‌هاى شیمیایى عزیز! - دارند زیر و زبرتان مى‌کنند. چیزى در
سرتان که یحتمل اسمش عقل است مدام دارد داد مى‌زند «گفتم این عشق مرا زیر و زبر
خواهد کرد.» نگفتم؟ نگفتـم؟ نگفتــم؟! «هیچ مگو» ببینم، خفه شو!
عقل به چه کارتان مى‌آید وقتى دارید دیوانه مى‌شوید از درک ضرورتِ تمامیت‌خواهِ عشق که همواره هم بى‌خبر از راه مى‌رسد لامصب. هَن؟ هیچ.
البته که به هیچ کار نمى‌آید، آن هم وقتى هواى
پیرامون‌تان آکنده از عطر مریم‌هاى عاشقى است.

mahdi salmaninejad
۲۸شهریور

بدترین اتفاق شاید همین باشد...


همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی
نمی‌توانیم
آنها را در آغوش بگیریم؛
بدترین اتفاق شاید همین باشد...

#ایلهان_برک

mahdi salmaninejad
۱۱شهریور

 امشب ماه کامل شده است درست شبیه شبهایی که ...

امشب ماه

کامل شده است

درست شبیه شبهایی که

موهایت را می بافتی!...


علیرضا اسفندیاری 

<---------------------   love-just-love   --------------------->

mahdi salmaninejad
۱۱مرداد

تنهایی

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویستم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود
عشق همین است
آدم ها را می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار.. .

#علی_سلطانی

mahdi salmaninejad
۲۴ارديبهشت

پلک زدن یک زن زیبا


پلک زدن یک زن زیبا
وسط جمعیت
به اندازه انفجاریک بمب ساعتی
کشته میدهد
همه ی زن های زیبا
مثل تروریست هاخطرناکند

  #سیاوش_شمشیری

www.love-just-love.blog.ir  

mahdi salmaninejad
۰۱ارديبهشت
عکس و تصویر چه عاشقانه است این روز های ابری… چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم ...

چه عاشقانه است این روز های ابری…
چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی…
چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا…
چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق…
و من
چه عاشقانه زیستن را دوست دارم…
عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم…
عاشقانه سرودن را دوست دارم…
عاشقانه نوشتن را دوست دارم…
عاشقانه اشک ریختن را…
عاشقانه خندیدن را دوست دارم…
دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار
بهترین و عاشقانه ترین کسانم…
و من
عاشقانه می گِریَم…
عاشقانه می خندم…
عاشقانه می نویسم…
و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم....

mahdi salmaninejad
برترین کال عاشقانه در ایران