love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

عشق-فقط-عشق

love-just-love

برترین وبلاگ عاشقانه در ایران

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
تبلیغات
تبلیغات تبلیغات تبلیغات
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۵ فروردين ۹۶، ۱۹:۰۰ - فاطمه
    ممنون
نویسندگان
ابزار ها
تبلیغات

داستان همای و همایون :

چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ
داستان همای و همایون :

پادشاهی در سرزمین ری بود به نام منوشنگ که از نسل شاهان بود و در این دنیا غمی جز این نداشت که خداوند به او فرزندی عطا کند. تا نسل او بعد از مرگش ادامه پیدا کند. از قضا خداوند پسری به او عطا کرد که نام او را همای گذاشت. برای او دایه ای گرفت تا او را به بهترین نحو پرورش دهد. وقتی به نوجوانی رسید او را به آموزگاری سپرد تا علوم مختلف را به او بیاموزد. پس از مدتی او جوانی شده بود که انواع علوم را آموخته بود و در شکار کردن و فنون تیراندازی مهارت بی نظیر داشت. به حدی که کسی توانایی نبرد با او را نداشت. روزی نزد پدر آمد و از او اجازه خواست تا برای شکار به بیرون از شهر برود. پدربا او همراه گشت و با همراهان به سوی دشت رهسپار گشتند هنگام اردیبهشت بود و همه جا سرسبز و زیبا،ناگهان از دور گرد و خاکی برخاست و شاهزاده در آن میان گورخری دید. کمندی بسوی او انداخت اما گورخر از دست او فرار کرد. همای بدنبال شکار اسب می تاخت تا جایی که دیگر اثری از دشت و همراهان نماند. شب شده بود و او تا سپیده اسب تاخت به کشتزاری رسید بسیار زیبا در آن دشت پر گل و خرم قصری نمایان گشت. شاهزاده از اسب پیاده شد و بسوی کاخراه افتاد. به کاخ که رسید دختر زیبایی دید که وقتی او را دید زمین را بوسه داد و گفت: «بر ما مهمان شدی با من بیا تا تو را راهنمایی کنم که در این کاخ استراحت کنی.» شاهزاده که نمی دانست این زیبارو پری است با او به راه افتاد تا به داخل قصر رسید در آنجا تخت زرینی دید که تصویری که روی آن پوشیده بود و بر بالای آن نوشته بود ای شاه روشن ضمیر این تصویر همایون دختر شاه چین است. شاهزاده وقتی چشمش بر آن تصویر افتاد بسیار متحیر شد و در یک نظر عاشق و شیدای او گشت ندایی بگوش رسید که دل و هوش خویش از کف بدادی چاره ای جز این نیست که خود را برای سفری پر رنج و خطر آماده کنی تا به او برسی. وقتی شاهزاده از خواب بیدار شد نه از آن دشت باصفا خبری بود و نه از آن قصر اثری. هنگامی که آن چهره ی زیبا را بیاد آورد اشک از دیده روان گشت و بسوی شام حرکت کرد. در حالی که بسیار اندوهگین بود با خود می اندیشید که چگونه درد عشقش را تحمل کنم؟ رفت تا به شام رسید و سواران شاه او را پریشان دیدند. سبب را جویا شدند و او آنچه اتفاق افتاده بود را شرح داد .همه آنان او را دلداری دادند و گفتند که این جز جادو و خیال و تصورات تو چیز دیگری نیست این تفکرات را از خود دور کن و نزد پدرت بازگرد تا دختری زیبا از نژاد شاهان برایت برگزیند تا همدمت باشد. همای از این سخنان بسیار ناراحت شد و گفت شما از آنچه بر من میگذرد آگاه نیستید که از درد عشق چه می کشم به پدر و مادرم پیغام برسانید و بگویید که من به ختا میروم تا به دیدار دلبر نائل آیم. این را گفت و بر اسب سوار شد و بسوی ختا تاخت. همای دوستی داشت به نام بهزاد که از کودکی با او بزرگ شده بود و دوست و همدم او شده بود. با همای همراه بود. پس از طی مسافتی طولانی به دریایی رسیدند که سیاه پوستی خونخوار و بیرحم به نام سمندوی با همراهان در کمین کاروان آنها بودند وقتی چشمشان به آن دو افتاد آنها را اسیر کردند وقتی به وسط دریا رسیدند ناگهان طوفان سختی وزید و کشتی آنها را غرق کرد و دزدان در دریا غرق شدند و امواج خروشان شاه را آنقدر به این سو و آن سو انداخت تا به ساحل افتاد وقتی همای خود را در ساحل و در سرزمینی خرم دید خدا را سپاس گفت. با دوستش شبی در آنجا ماندند و فردای آن روز به راه افتادند. در راه از دور گرد و خاکی برخاست شاهزاده با خود اندیشید که دزدانی اند که می خواهند آنها را غارت کنند اما برخلاف تصور همای سواران وقتی به آنان رسیدند در مقابلشان تعظیم کردند. ماجرای از دست دادن پادشاه خود را شرح دادند و این که رسم سرزمین ما اینگونه است که هنگامی که شاه ما رخت از این سرای بربست به صحرا می رویم و اولین سواری را که ببینیم به پادشاهی برمی گزینیم. اما همای که به جستجوی دلبر رنج سفر را به جان خریده بود و نمی توانست راز دل به آنان بگوید بناچار خواسته آنان را پذیرفت و بسوی خاوران براه افتاد. فرماندهان سپاه وقتی جوانی نیکو منظر و خوش سیرت را دیدند شادمان شدند و تاج شاهی بر سرش نهادند و لعل و گوهرهای فراوان بر او افشاندند. بدین ترتیب شاهزاده همای بر تخت شاهی نشست و بهزاد را وزیر خود کرد اما لحظه ای از یاد همایون غافل نبود. همیشه در غم هجران می سوخت و شبی به باغ رفت و به یاد معشوق قدحی شراب نوشید و و آنقدر از درد عشق نالید تا این که درمانده و خسته به خوابگاه بازگشت و به خواب رفت در خواب بوستانی پر گل و با صفا دید مانند بهشت که پریرویی چون سرو خرامان با گیسوان پریشان بسوی او می آمد ندایی شنید که برخیزید که همایون دختر فغفور چین می رسد. همای وقتی نام همایون شنید از جا پرید و به خاک افتاد و از درد عشق و فراق یار نالید. اما آن زیباروی به سخن آمد که تو اگرادعای عاشقی داری چرا در آرامش خیال بر تخت شاهی نشسته ای؟ اگر براستی عاشقی ترک سلطنت کن و راه عشق در پیش گیر. همای که این سخنان شنید با فریادی از خواب پرید و گریان بر اسبی نشست و بیقرار بسوی چین براه افتاد. هنگام سپیده دم به دشتی رسید که کاروانی در آنجا منزل کرده بود سالار کاروان پیری جهاندیده بود وقتی همای را دید احترامش کرد و نام و نشانش پرسید. شاهزاده گفت ای سالار من از سرزمین شام به قصد چین بیرون آمدم و خلاصه آنچه بر او گذشته بود را تعریف کرد. سپس گفت تو از کجا آمدهای و به کجا میروی؟ بازرگان گفت نام من سعد است و تاجر دختر فغفور چین هستم. در اینجا قلعه ای است به نام زرینه دژ که ژند جادو در آن قرار گرفته و برهمه کس راه عبور فرو بسته است. همای بر اسب نشست و بسوی قلعه روان شد وقتی به در قلعه رسید آتشی عظیم دید که شعله هایش به آسمان میرسید همای وقتی دریایی از آتش را دید نام خدا را بر زبان آورد و با قدرت از آتش عبور کرد و سوی حصار آمد و جادوگر زشترو را که ژند جادو نام داشت کشت. ناگهان صدای بلندی برخاست و در قلعه باز شد همای درون قلعه دختر زیبایی دید که گیسوانش را به به پای تخت بسته بودند دانست که دختر خاقان چین و خواهر همایون است که ژند جادو او را زندانی کرده بود همای او را آزاد کرد و عشق خود به همایون را بیان کرد شاهزاده خانم که پریزاد نام داشت قول داد که او را به همایون برساند بعد گنجینه هایی که در آنجا بود را بار شترها کردند و هنگامی که به خاقان خبر آزادی دخترش را دادند بسیار خوشحال شد و فرمان داد تا آنها را با عزت و احترام زیاد به کاخ آوردند .خواهر همایون هر آنچه اتفاق افتاده بود و عشق همای را که بواسطه دیدن تصویر همایون بوجود آمده بود را تمام و کمال تعریف کرد. سخنان خواهر در همایون بسیار اثر کرد. در فردای آن روز پیر بازرگان همای را به دربار فغفور چین برد و او را برادر خود معرفی کرد شاه که او را جوانی پردل و جرأت یافت و از نجات دخترش به دست او شاد شده بود هدایای فراوان به او بخشید و جشنی با شکوه ترتیب داد زمانی که همای از قصر بیرون آمد ناگهان چشمش به دختر زیبایی افتاد و فورأ دریافت که او همایون است شاهزاده از دیدن او بیهوش گشت و وقتی بهوش آمد اثری از او نبود نزد سعدان پیر رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد. سعدان او را نصیحت کرد که آرام باش از طرف دیگر به همایون خبر رسید که همای مهمان شاه است. پریزاد به او گفت که گوشه ای پنهان شود تا همای را به او نشان دهد وقتی همایون همای را دید دلش از عشق او در آتش افتاد. فردای آن روز شاه به اتفاق همراهان قصد سفر کرد و همایون هم با دختران ماهروی بیرون آمد و همای او را دید و دلش در عشق او بی تاب گشت. خواست نزد او برود اما نگهبانان به او دور باش گفتند. همای از آنان پرس و جو کرد و دانست که همایون هر چند وقت یکبار، دو هفته ای را در باغی بسیار خرم و سرسبز میگذراند و استراحت میکند سپس به قصر باز میگردد. همای هم همراه شاه به شکار رفت و اما همایون را لحظه ای فراموش نمی کرد. تدبیری اندیشید و به بهانه ای از شاه اجازه خواست که شب همان جا بماند و فردا به آنان بپیوندد. شب که شد او بر اسب سوار شد و بسوی باغ همایون براه افتاد و با چابکی خود را به درون قصر رسانید صدای ساز بگوش می رسید همای ساز را بر گرفت و خود نغمه ها ساز کرد به گونه ای که همه سراپا گوش بودند همای مدتی دور بام گشت و از روزن به داخل شبستان نظری افکند. همایون را دید که با نوای ساز می گرید و آرزوی دیدارش را دارد همای وقتی این سخنان را شنید از همانجا گفت اگر اجازه بدهید من عاشق و پریشان به دست بوسی ات بیایم. همایون وقتی او را دید بر بام رفت و همای را با خود به شبستان آورد. تا سپیده دم با هم به میگساری پرداختند و صبح شاهزاده از قصر بیرون آمد. اما همین که خواست بر اسب سوار شود نگهبانی افسار اسبش را گرفت و از او پرسید در این قصر چه می کنی؟ با من بیا تا تو را نزد شاه برم. اهمای خشمگین شد و سر او را از بدن جدا کرد و به صحرا شتافت. یکی از نگهبانان به شاه خبر داد که همای شب را در شبستان بوده و یکی از نگهبانان را کشته است. شاه دستور داد تا همای را به بند افکندند وقتی همای در زندان اسیر بود دختری زیبا شمع بدست وارد زندان شد و بند از دست همای گشود و خود را سمن رخ دختر سهیل جهانسوز معرفی کرد و گفت ای شاهزاده میدانم که تو عاشق همایون هستی اما من نیز در عشق تو می سوزم اگر راضی شوی سه روز و شب را با من بگذرانی سپس آزادت میکنم. همای سه روز و شب را با او بسر برد. پس از آن همای بسوی قصر همایون شتافت اما به همایون خبر داده بودند که او سه شبانه روز را با سمن رخ گذرانده و بدست او آزاد شده بسیار خشمگین شد و او را از خود راند و گفت به یک دل دو دلبر نشاید گرفت. گریه و زاری همای در او اثر نکرد و او را سرزنشها نمود و وقتی التماسهای همای فایده ای نبخشید نا امید بازگشت. اما همایون از کار خود پشیمان شد و با شمشیر و سلاح بر اسب نشست و بدنبال همای براه افتاد تا در بیشه ای او را یافت. خواست تا از کارهایش عذرخواهی کند اما خودداری کرد و و روی خود را پوشاند و بر او بانگ زد و او را به مبارزه طلبید . همای آماده نبرد شد و آن دو شروع به جنگ کردند و سرانجام همای همایون را بر زمین زد و خنجر کشید تا سر از تنش جدا کند که همایون چهره نمایان کرد و همای بسیار شاد گشت و به پای او افتاد. فردای آن روز همای سوارانی را دید که به سوی آنان می آیند هما و همایون در معبدی که در آن نزدیکی بود پنهان شدند اما همای دوست خود بهزاد را دید که برای کمک به او آمده اند بی درنگ نزد او شتافت و از دیدن یکدیگر بسیار شاد گشتند. بعد از آن همای نامه ای به شاه نوشت و همایون را از او خواستگاری کرد. شاه ناراحت شد اما به ظاهر روی خوش نشان داد و او را به قصر خویش دعوت کرد. همای با وجود مخالفت بهزاد به قصر رفت و همایون هم به شبستان برگشت.شاهزاده تمام شب در اطراف قصر همایون می گشت و او را با سوز و گداز عاشقانه صدا می زد. اما اثری از او نبود از سوی دیگر شاه فرمان داد تا همایون را زندانی کردند و صبح روز بعد در میان شهر اعلام کردند که همایون زندگی را وداع گفته. همه مردم پریشان و غمگین شدند وقتی خبر به همای رسید فریاد زنان به حضور شاه آمد در همان لحظه تابوت همایون را در دیبای زرنگار پوشاندند و بر دوش گرفتند دختران بر سر زنان بدنبال تابوت روان گشتند و همای آشفته و گریان همراهی می کرد. بعد از این که تابوت را در دخمه ای نهادند و درش رابستند همای مانند دیوانگان سر به کوه و بیابان گذاشت. پریزاد که از حقیقت آگاه شده بود پنهانی از روزنه ای که در زیرزمینی که همایون در آن زندانی بود او را دلداری می داد. وزیر پسری به نام فرینوش داشت که عاشق پریزاد بود و چاره ای جز این پیدا نکرد که همای را به کمک بطلبد پس اندیشید که حقیقت را به همای بگوید و درمان درد خویش را از او بخواهد. فرینوش نزد بهزاد رفت و ماجرا را برایش شرح داد و با یکدیگر بدنبال همای گشتند. تا این که او را در دامنه کوهسار دیدند که مانند دیوانگان دردمندانه می نالید. فرینوش ماجرای زندانی بودن همایون را به او گفت و از او خواست تا او را به پریزاد برساند و دردش را درمان کند و او هم در مقابل زندانی را که همایون در آن است را به او نشان می دهد . همای قول داد . همه با هم به آن زندان آمدند و همایون را آزاد کردند و از آنجا فرار کردند وقتی خبر به شاه رسید سپاهی عظیم آراست و آماده جنگ شد. لشکریان شام هم به فرماندهی همای و بهزاد روزها با چینیان جنگیدند تا آن که شاه چین کشته شد و همای به جای او بر تخت شاهی نشست. همایون در سوگ از دست دادن پدر عزاداری کرد و پس از آن که دوره سوگواری او تمام شد با همای ازدواج کرد و هفته ها جشن و شادی در همه جا برپا بود و پس از آن پریزاد خواهر همایون را به فرینوش داد و او را بر تخت شاهی چین نشاند و خود با دوستان و همراهان به سرزمین شام بازگشت . به جای پدر بر تخت شاهی نشست و بعد از آن به عدل و داد بین مردم پرداخت. 

نظرات  (۳)

من 5ساله که نصف این داستانو خوندم و بقیشو باید از طریق مجله دنبال میکردم که نشد دیگه هیچ وقت نتونستم گیرش بیارم و بفههمم که چی میشه خلاصه ذهن خلاقی دارم خودم اخرشو نوشتم
و الان که انتهای واقعیشو خوندم باورم نمیشد به این بیمزگی تموم بشه خلاصه اینکه اون انتهایی که من ساختم واقعا رویاییو رمانتیکه!!!!!

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

 

هم میهن ارجمند! درود فراوان!

 با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن

"وب بر شاخسار سخن "

هر ماه دو یادداشت ملی میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.

خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.

 

آدرس ها:

http://payam-ghanoun.ir/

http://payam-chanoun.blogfa.com/

 

[گل]

 

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

سلام
یه پیشنهاد فوق العاده 
برای افزایش بازدید کننده های خود و اینکه بلاگ شما در سطر اول نتایج گوگل پیدا شود پشنهاد میکنم با بلاگ ما با آمار 1.600.000 بازدید کننده تبادل لینک کنید
به همین منظور لینک مارار در پیوند های بلاگ خود قرار دهید و سپس به ما از طریق بلاگ ما ( teamandroid.blog.ir ) یا ایمیل اطلاع دهید تا لینک شما را در قالب بلاگ خور قرار دهیم .
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
برترین کال عاشقانه در ایران